
ساعت هایی هست که سیاهی میاد و من را با خودش میبرهمیبلعه ساعت هایی که میخوام از نور روز فرار کنم چشم هام را میبندم و هیچ کاری نمیکنم غرق میشم تو تاریکی یه بخش از وجودم اما همیشه چنگ میزنه که شعله شمع را نگه داره تمام تلاشش را میکنه که خاموش نشه امروز تاریکی منو با خودش برده بود چشم هام را بسته بودم و روزهای کنار بابا را تصور میکردم جمعه ظهرهایی که همه خانواده کنار هم بودیم، نه مثل الان که تیکه پاره شدیم عصرهایی که باغ میرفتیم چایی های عصرانه ای که دور میز باهم میخوردیم تاریکی چنگ انداخته بود رو گلوم و فشار میداد من اما هیچ کاری نمیکردم که نجات پیدا کنم یار خوب اما اومد و دستم را گرفت از تاریکی نجاتم داد قلبم گرم شد و خوشی را پیدا کردم دوباره رفیق روزهای سختم، دوباره منو نجات ...
ادامه مطلب
1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه. 5، 4، 3، 2، 1 ... .4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخ...
ادامه مطلب
من که شیدا شده ام محو پیدا شدنم تا حالا شده خسته نشی؟ حوصله ات سر نره؟ من زیاد پیش اومده که وسط یه مکالمه با ادم ها حوصله ام سر بره. از اون ادم، از اون گفتگو، از اون محیط، از اون فکر خالا اما از ش.ش به ظرز شگفت انگیزی حوصله ام سر نمیره :)))) با وجود ساعت ها زیادی که با هم صحبت میکنیم و وقت میگذرونیم بازم دلم بیشتر میخواد شنید حرف هاش شنیدن شوخی هاش نگاه کردن به راه رفتنش عادی نمیشه حوصله ام سر نمیره ازش فردا ماک دارم و میدونم که خوب نمیدم :)))هفته دیگه سفر تو راهه بخوانید...
ادامه مطلب
بهترین سفر عمرم را با بهترین و قشنگ ترین آدمی که میشناسم تجربه کردم.این 6 روز با اتوبوس و ماشین و هواپیما و کشتی سفر کردم. گذر زمان را حس نکردم از عالم و دنیا رها بودم و فقط خوش گذروندم. ساعت ها به قشنگ ترین آدمی که میشناسم نگاه کردم و بغلش کردم. خندیدیم و گریه کردیم. راه رفتیم و حرف زدیم. خیره به ساحل نگاه کردیم و رقصیدیم. موزیک گوش دادیم و خوش گذروندیم. هنوز چند ساعت هم نشده که رفته و دلم براش تنگ شده. دلم برای صداش برای خنده هاش برای نگاه کردنش تنگ شده. قلبم را جوری حس مکینم که تا حالا حسش نکردم. فکر میکنم عاشق شدم و دقیق نمیدونم. 10 ماه از شناختنش میگذره و حالا وقتی که پیشم نیست حس میکنم یه تیکه از وجودم نیست. وقتی بهم میگفت که : مهسا روزهای خوب هم میاد. باورم نمیشد ولی اومدن، روزه...
ادامه مطلب
1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه. 5، 4، 3، 2، 1 ... .4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخ...
ادامه مطلب
اینارا دارم تو نوت گوشی مینویسم شنبه ساعت ۱ شبه، با یه سمند مامان و بابا را دارم میبرم شیراز فردا صبح میرسیم، میریم اقامتگاه ، از اونجا میرم بیمارستان برای تشکیل پرونده ظهر با دکتر ن. الف وقت ویزیت داریم تا ۱۲ باید خودمو برسونم به دکتر تا همین امشب ۳ بار بلیط عوض کردم و پلن عوض کردم و در لحظه تصمیم گرفتم تصمیم ها را جابجا کردم تا به بهینه ترین حالت برسم اما اصن بهینه ترین حالت چیه؟ تازه اول مسیریم میدونی من دیگه رفتم تو دلش الان وسط میدون جنگم پای سمت چپم به صورت عصبی درد میکنه، از کشاله ران تا نوک پام یه احساس گرفتگی و کوفتگی دارم، عصبیه من ولی الان وسط میدون جنگم اوه دختر اولویت بندی چه چیز مهمیه تو زندگی اینکه در لحظه چی اولویت داره یا نداره چی به بقای تو کمک میکنه و چی فقط یه چیز ا...
ادامه مطلب
سه شنبه 10 خردادجلسه نسبتا سختی با استادم داشتم که اماده شده بودم براش و خوب گذشت یه خونه تو گیشا پیدا کرده بودن مریم و ماجده، رفتیم دیدیم، پسندیدیم، رفتیم بیعانه دادیم چهارشنبه 11 خرداد صبح جلسه ارائه OKR داشتیم بعد از اون ناهار زدیم با بچه ها بعد از اون پاشدم اومدم قرارداد خونه را نوشتیم و چونه زدم و بعد به این بچه ش.ش پیام دادم و راه رفتیم وخندیدیم و شام بدمزه خوردیم و خندیدیم. 5شنبه 12 خرداد بانک برای حواله کردن پول رهن برای صاحب خونه بعد مشاور املاک برای کارهای نهایی و بله این سومین خونه ای هست که تو تهران قرارداد بستم. همه چیز واقعا داره خوب پیش میره. 1 تیر قراره شروع یه چپتر جدید باشه و فک کنم از 31 خرداد زنده بیرون بیام. بخوانید...
ادامه مطلب
1- از این پسره ش.ش خوشم میاد به قول این بچه تو مهمونی، باش حال میکنم. یه حس امن و مطمئنی بهم میده، با سرعت بی نهایت میتونم پیشش چرت و پرت بگم و اون قضاوتم نکنه، از کشف کردنش خوشم میاد از اینکه هرچیزی میشه یه بهونه ای پیدا میکنم و میرم باهاش حرف میزنم، حس خوبی دارم. نمیدونم حس متقابلی هست یا نه ولی اونم ایگنور نمیکنه و چرت و پرت را ادامه میده :) تو نوت گوشیم یه متن براش نوشتم و شاید همین روزها ازش بپرسم که آیا حس متقابلی داره یا فقط یه دوستی معمولیه ( ریسکش بالاست، هیجان داره ولی یادگرفتم که با احساساتم و آدم ها صادق و رک باشم، کمتر انرژی میگیره و پرفورمنس بالاتری داره تو این روزها که همه سرمون شلوغه کمتر وقت و انرژی هم دیگه را تلف کنیم.) 2- زهرا و امیر علی ( خواهرم و شوهر خواهرم) فوق العاده ...
ادامه مطلب
روزهایم را که از 7 یا 7.5 صبح اغاز میکنم نمیدونم چی میشه که به 7 شب میرسه ولی هرروز چالش جدید دارم. هرروز کلی چیز جدید یاد میگیرم و هروز تلاش میکنم که بهتر بشم. ته مانده انرژی روزهایم را برمیدارم و م...
ادامه مطلب
بحثمان شد. از عشق و دلدادگی و عصیان برایم گفت، از هورمون ها و مکانیزهای فریبنده بقا و انکار مرگ و حقه های طبیعت برای تولید مثل برایش گفتم. بحث بالا گرفت، میگفت و میگفتم. هیچکدام دیگری را نمیشنیدیم ب...
ادامه مطلب
http://monologue.blog.ir/post/1101 و غزل نشان از چشمه ای میدهد و جرعه ای بر تو حلال میکند و تا به خود آیی از مونولوگ تسنیم رسیده ای به غزلی از وحشی بافقی. https://ganjoor.net/vahshi/divanv/ghazalv/sh2/ ...
ادامه مطلب
I make mistakes to pass the time In hope that they will bring me truth ادامه مطلب...
ادامه مطلب
- کالباس - سیگار - چایی این روتین یعنی سلام روزهای افسردگی، سلام روزهای به سقف خیره شدن و سلام بر بیهودگی مطلق....
ادامه مطلب
1- دی ماه بود که وقتی برای هر سامراسکول و دانشگاهی که به فیلدم میخورد ایمیل میزدم، وسطش یه سامراسکول دیدم که برای دپارتمان ریاضی آکسفورد بود و من که این ایده تو مغزم حک شده که : " ما هیچ چیزی برای از...
ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ادامه مطلب
اهداف، آمال، آروزها همه برای من ماهیت دوگانه دارند. در کسری از ثانیه از یک دریای عسل تبدیل میشوند به pain in the ass !! دریای عسل رویایی است، غیر واقعی است، همه آرزوهایم غیر واقعی است. شبیه توهم های...
ادامه مطلب
بیرون روی علاوه بر اینکه یک مرض جسمانی مربوط به دستگاه گوارش است که شامل بیرون ریختن مکرر و بیمارگونه همان هبرگر دلفریب چندساعت قبل است؛ یک مرض روحی و روانی مربوط به بیشتر ادم های تنها و غریب در یک شه...
ادامه مطلب
بچه بودیم و جاهل، حساب کتاب نمیکردیم داریم به احساسات هم ضربه میزنیم.الان یه کم بزرگ شدیم و یه کم عاقل، بیشتر حواسمون به خودمون هست که هرکی نیاد سرشو بندازه پایین، همه چی را بهم بریزه و بره. بعدا که شاید یه کم بزرگ تر بشیم، آسون تر بگیریم و بخندیم به همه این احوال!...
ادامه مطلب
استادی که فکر نمیکردم اصلا ادم حسابم کنه، جواب ایمیلم را داد و 24ام قراره باش حضوری صحبت کنم. اگه قبولم کنه از مهر با تیم اونا شروع میکنم و این یعنی 10 پله سخت تر از الان ولی پر از چیزهای جدید و هیجان...
ادامه مطلب
Silence fallen between All the doors are locked All the words unsaid And we're still afraid of time Started to keep ourselves At a distance that we could control Not too close Not too far we got use...
ادامه مطلب