
ساعت هایی هست که سیاهی میاد و من را با خودش میبرهمیبلعه ساعت هایی که میخوام از نور روز فرار کنم چشم هام را میبندم و هیچ کاری نمیکنم غرق میشم تو تاریکی یه بخش از وجودم اما همیشه چنگ میزنه که شعله شمع را نگه داره تمام تلاشش را میکنه که خاموش نشه امروز تاریکی منو با خودش برده بود چشم هام را بسته بودم و روزهای کنار بابا را تصور میکردم جمعه ظهرهایی که همه خانواده کنار هم بودیم، نه مثل الان که تیکه پاره شدیم عصرهایی که باغ میرفتیم چایی های عصرانه ای که دور میز باهم میخوردیم تاریکی چنگ انداخته بود رو گلوم و فشار میداد من اما هیچ کاری نمیکردم که نجات پیدا کنم یار خوب اما اومد و دستم را گرفت از تاریکی نجاتم داد قلبم گرم شد و خوشی را پیدا کردم دوباره رفیق روزهای سختم، دوباره منو نجات ...
ادامه مطلب
هفته هام که شلوغه به تهش که میرسه فقط میخوام فرار کنم و برم تو خودم حل بشم. چهارشنبه عصر که میشه گوشی را میندازم یه طرفو خودم میرم منتهی الیه جنوب شرقی خونه یه کنج هست کنار شومینه اونجا میشینم و فک میکنم با خودم حرف میزنم معمولا اون موقع کسی خونه نیس...
ادامه مطلب
5شنبه همون روزی بود که کلی براش استرس داشتم و همونی بود که حتی برای بدترین شرایط ممکنی که عقلم رسیده بود هم برنامه ریخته بودم. صبح خیلیی خوب شروع شد و هرچی پیش تر میرفت غافلگیری ها شروع میشد و عملا انلاین برنامه داشت عوض میشد و براساس شرایط جدید برنامه ریزی جدید میکردیم . تا در نهایت با کلی خستگی به...
ادامه مطلب
یکی از لذت بخش ترین تفریحات ِ سالم ِ تنهایی که دارم اینه که برم یه مرکز خرید مثل هایپر مارکت طبقه پایین ِ سیتی سنتر یه چرخ دستی بردارم بعد شروع کنم چیز میز گذاشتن تو چرخ و گهگاهی پیش این زوج های جوان که دارن بررسی میکنن که مثلا کدوم مارک ماکارونی بهتره بایستم و شروع کنم به اراجیف بافتن و یه چندتا اصطلاح تخصصی اشپزی هم میپرونم و سعی میکنم به مساوات از همه ی مارک ها تعریف کنم و بعد تو افق محو میشم . بعد کم کم شروع میکنم اون چیزایی که تو چرخ گذاشته بودم را میذارم سرجاش و بعد با 3تا دونه پتی بور از هایپر میام بیرون.... میخوام بگم یه همچین تفریحات سالمی دارم :) عکس از من/ پارکینگ سیتی سنتر ...
ادامه مطلب